بزرگترین وبلاگ علمی وتحقیقاتی وسرگرمی وهنری درآسیا
این وبلاگ اونی هست که شما به دنبالش بودید
سه‌شنبه 15 فروردین 1391 :: 11:27 :: نويسنده : iranom


فرشتگان روزی از خدا پرسیدند :

بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟

خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من

که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد . . .

.
 

عشق مرگ نیست زندگی است ، سخت نیست عین سادگی است

عشق عاشقانه های باد و گندم است ، اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است

.
 

برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را هم بسوزاند . . .

.

 

با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد . . .

( بردون )

.
 

چه خوب بود همه ادم ها میفهمیدند ٬ قبل از اینکه فسیل شوند به هم محبت کنند . . .

ادامه در لینک زیر

.

 

گرمترین بوسه ها را نصیب کسی کن که در سرد ترین لحظه ها به یاد توست . . .

.
 

گناهی که پشیمانی بیاورد ٬ بهتر تز عبادتی است که غرور بیاورد . . .

.
 

بعلاوه خدا باشی ، منهای هر چیزی زندگی می‌کنی . . .

.

 

بگـو ای دل در ایـن فـردا چـه داری / چه می‌خواهی در این صحرا بکاری

چـه فرقـی داشـت با امـروز ، دیـروز / که یک عمر است فـردا می‌شماری . . . ؟

.
 

بزرگترین افسوس آدم این است:

“می خواهد اما نمی تواند، و به یاد می آورد روزی را که می توانست اما نخواست.”
 

.

گاهی هدف خود ، سد دید آدمی است ، باید دور شد و آنگاه برگشت ،

چه درخشان هویداست . . .

.

 

ناتوان ترین آدمیان، آنانی هستند که نیروی بدنی خویش را به رخ دیگران می کشند . . .

.
 

صدها راه برای پند و اندرز دادن وجود دارد اما بیشتر بدترین گونه آن

که همان رو راست گفتن است را برمی گزینیم . . .

.
 

کودکی که گناه خویش را بدون پرسش ما به گردن می گیرد در حال گذراندن

نخستین گام های قهرمانی است . . .

.
 

درکوه خرابات کسی پیر نشد / ازمردن ادمی زمین سیرنشد

ما گفتیم چون پیرشویم توبه کنیم/ ازبس که جوان مرد کسی پیرنشد .  

دوشنبه 14 فروردین 1391 :: 23:21 :: نويسنده : iranom

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه…

راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد… نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس… از جدول کنار خیابون رفت بالا… نزدیک بود که چپ کنه… اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد…

برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد…

سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت:

"هی آقا! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… منو تا سر حد مرگ ترسوندی!"

مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر شمارو میترسونه"

راننده جواب داد: واقعآ تقصیر تو نیست… امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…

آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین حمل جنازه بودم!!! 

دوشنبه 14 فروردین 1391 :: 23:15 :: نويسنده : iranom

پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم. پیرزن قبول کرد.

 

فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد


وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه


ازش پرسید چرا گریه میکنی؟


پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:


بابام نذاشت بیام.........!!! 

دوشنبه 14 فروردین 1391 :: 23:07 :: نويسنده : iranom

یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان ناگهان متوجه می شه که خروجی مورد نظرش رو رد کرده…

به عادت دیرینه ی ایرانی ها، میزنه روی ترمز و با دنده عقب شروع میکنه به برگشتن به عقب!

در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف می کنه …
سرت رو درد نیارم، پلیس می آد و اول با راننده ی فرانسوی صحبت می کنه. بعد میآد سراغ ایرانیه و بهش میگه: از شما معذرت می خوایم.

ما باید این آقا رو بازداشت کنیم، ایشون اونقدر مسته که فکر می کنه شما تو اتوبان داشتی دنده عقب میرفتی!!! 

دوشنبه 14 فروردین 1391 :: 23:01 :: نويسنده : iranom

چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر bbc برای مصاحبه می رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .

چرچیل از علاقه ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با دیدن اسکناس گفت:

 

گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم اینجا منتظر میمانم! 

دوشنبه 14 فروردین 1391 :: 22:57 :: نويسنده : iranom

عتیقه‌فروشی، در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد.

دید کاسه‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد.

 

دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد…

لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من بفروشی؟

رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یک درهم.

رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.

عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت:

عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی.

رعیت گفت: امکان ندارد! من با این کاسه تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. کاسه ام فروشی نیست!!!! 

دوشنبه 14 فروردین 1391 :: 22:52 :: نويسنده : iranom

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

 

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد….....

 

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

 

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد….

 

در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

 

- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.

چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.

 

پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

 

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم.

- آها، میدونستم که با خدا نسبتی دارید...........!!! 

دوشنبه 14 فروردین 1391 :: 22:50 :: نويسنده : iranom

خیلی چاق بود.

پای تخته که میرفت ، کلاس پر می شد از نجوا.

تخته را که پاک میکرد بچّه ها ریسه میرفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند میزد.

آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود. یکی گفت :

«خانم اجازه!؟ گلابی بازم دیر کرده.......!»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.

 

معلم برگشت. چشمانش پر از اشک بود. آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند. لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچکسی پُر نکرد…....... 

دوشنبه 14 فروردین 1391 :: 22:47 :: نويسنده : iranom

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.

بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسره یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.

ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت!!

نتیجه اخلاقی این ماجرا : پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!! 

دوشنبه 14 فروردین 1391 :: 21:46 :: نويسنده : iranom

تعریف بهداشت روانی

«بهداشت روانی؛ یعنی داشتن احساس آرامش و امنیت درون و به دور بودن از اضطراب، افسردگی و تعارض های مزمن روانی. از منظر دیگر، بهداشت روانی؛ یعنی بهره مندی از سلامت ذهن و اندیشه و تفکر. درصد قابل توجهی از بیماری های جسمانی، ریشه روان شناختی دارند و بهره مندی از بهداشت روان می تواند بر سلامت جسم اثر مثبتی داشته باشد. از آن سو، سلامت جسم نیز بستر مناسبی برای رسیدن به احساس امنیت درون و سلامت ذهن و روان است».

نوع نگرش و باورهای آدمی درباره زندگی و محیط پیرامون خود و نیز تعهدات ارزشی و ویژگی های زندگی فردی و اجتماعی انسان، در بهره مندی از بهداشت روانی مطلوب بسیار اثر گذارند.

بهداشت روانی، قوانین مربوط به سلامت عاطفی را در برمی گیرد، به گونه ای که فرد بتواند مشکلات را به آرامی پشت سرگذارد؛ به شرط آنکه بداند چگونه از فشارهای روانی و نگرانی پیش گیری کند. کارشناسان سازمان بهداشت جهانی از «بهداشت روانی» به «سلامت روان و فکر» تعبیر کرده اند و می گویند: «سلامت فکر، عبارت است از قابلیت ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران، تغییر و اصلاح محیط فردی و اجتماعی و حل تضادها و تمایلات شخصی به طور منطقی، عادلانه و مناسب». 



ادامه مطلب ...
موضوعات
پيوندها

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید