بزرگترین وبلاگ علمی وتحقیقاتی وسرگرمی وهنری درآسیا
این وبلاگ اونی هست که شما به دنبالش بودید
دوشنبه 14 فروردین 1391 :: 23:15 :: نويسنده : پیام عب

پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم. پیرزن قبول کرد.

 

فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد


وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه


ازش پرسید چرا گریه میکنی؟


پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:


بابام نذاشت بیام.........!!! 


موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران