|
بزرگترین وبلاگ علمی وتحقیقاتی وسرگرمی وهنری درآسیا این وبلاگ اونی هست که شما به دنبالش بودید درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید(لطفا" نظر و عضویت یادتون نره) آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: 12:46 :: نويسنده : iranom
همشهری جوان در آخرین شماره خود با صحبت با چند تا از هم محله ای های مهران مدیری سرکی به زندگی داخلی او کشیده است چرا که او با قهوه تلخش یکی از چهره های جنجالی سال گذشته محسوب می شود. مادر مهران ۱۰ سال است که به محله ما می آید و به ما درس قرآن می دهد ولی آشنایی ما ۲۰ ساله است. اوایل ساکن افسریه بودند تا اینکه پدر مهران از دنیا رفت و مهران مادرش را پیش خودش برد. اینها قسمتی از صحبت های یکی از خانم جلسه ای محله بروجردی هاست؛ همان جایی که مادر مهران مدیری در آن قرآن درس می دهد؛ محله ای که مهران مدیری آنجا متولد شده. مدیری هم بچه پایین شهر است، هم سید است و هم مادرش خانم جلسه ای است. مهران مدیری فرزند آخر یک خانواده ۶ نفری است. دو برادر بزرگ تر او خارج از کشور زندگی می کنند . یکی از برادرهایش در گوشه ای از تهران و با تدریس امورات می گذراند. پدرش ۱۰ سالی می شود که از دنیا رفته. از همان موقع هم مادرش در آپارتمانی کنار آپارتمان پسرش، مهران زندگی می کند. مادر مهران ۱۵-۲۰ سالی می شود که قرآن درس می دهد و هنوز هم با اینکه دیگر از آن محله رفته باز هم به عادت مالوف می آید برای قرآن خواندن دورهمی. کمتر کسی می داند که مهران مدیری سید اولاد پیغمبر(ص) است! «اصلا سید طباطبایی هستند. شاید نخواستند کسی از این موضوع مطلع شود برای همین هم نگفتند. مهران پدر خیلی خوبی داشت که بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت. مرد متین وموقری بود. این طور که از حرف های همسایه ها برمی آید مهران هم به پدرش رفته و از نظر خلق وخو شبیه اوست؛ «مهران خیلی پسر آقایی است؛ پسر تمیز و پاک. من هیچ چی از مهران ندیدم. هر کسی هم که پشت سرش گفته که پسر بدی است، اشتباه گفته، او یک پسر ساده و مودب است.» ۱۰ سالی می شود که پدر مهران فوت کرده اما اهل محل آن روز را به یاد دارند؛ «ختم پدرش غلغله بود. از همه جا برای مراسم آمده بودند.» و تأکید می کنند که خانواده مدیری همه شان مذهبی هستند؛ «هم از طرف مادر و هم از طرف پدر خیلی مذهبی هستند و کلا مومند. همه فامیل هایشان را که در مراسم ختم پدر مهران دیده بودم مذهبی بودند. خود خانم مدیری چادر از سرش نمی افتد» ادامه مطلب ... چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: 12:43 :: نويسنده : iranom
2- لئوناردو داوینچی - آی کیو 205
3- امانوئل سویدن برگ - آی کیو 205
چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: 12:41 :: نويسنده : iranom
در كنار خطوط سيم پيام خارج از ده دو كاج روئيدند ساليان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست ميديدند روزي از روزهاي پائيزي زير رگبار و تازيانه باد يكي از كاج ها به خود لرزيد خم شد و روي ديگري افتاد گفت اي آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل كن ريشههايم ز خاك بيرون است چند روزي مرا تحمل كن كاج همسايه گفت با نرمی دوستی را نمی برم از یاد شاید این اتفاق هم روزی ناگهان از برای من افتاد مهربانی بگوش باد رسید باد آرام شد، ملایم شد کاج آسیب دیده ی ما هم کم کمک پا گرفت و سالم شد میوه ی کاج ها فرو می ریخت دانه ها ریشه می زدند آسان ابر باران رساند و چندی بعد ده ما نام یافت کاجستان شاعر: محمد جواد محبت، همان شاعر دوکاج چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: 12:36 :: نويسنده : iranom
نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.
سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.
در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد. ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود. آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.
مورچه گفت : ادامه مطلب ... چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: 12:24 :: نويسنده : iranom
او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت: من دو طوطی ماده دارم که فوقالعاده زیبا هستند. این موضوع برای من واقعاً درد سر شده و آبروی من را به خطر انداخته. از شما کمک میخواهم......... منو راهنمایی کنید که چگونه آنها را اصلاح کنم؟ کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای تاسف دارد که طوطیهای شما چنین عبارتی را بلدند. من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم … آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند … به شما توصیه میکنم طوطیهایتان را مدتی به من بسپارید. شاید در مجاورت طوطیهای من آنها به جای آن عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند. خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت. فردای آن روز خانم با قفس طوطیهای خود به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت. کشیش در قفس طوطیهایش را باز کرد و خانم طوطیهای ماده را داخل قفس کشیش انداخت. یکی از طوطیهای ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟ طوطیهای نر نگاهی به همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار که دعاهامون مستجاب شده چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: 12:00 :: نويسنده : iranom
چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: 11:58 :: نويسنده : iranom
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: 11:54 :: نويسنده : iranom
چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: 11:53 :: نويسنده : iranom
چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: 11:51 :: نويسنده : iranom
موضوعات
پيوندها |
|||
|
|
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید