بزرگترین وبلاگ علمی وتحقیقاتی وسرگرمی وهنری درآسیا
این وبلاگ اونی هست که شما به دنبالش بودید
سه‌شنبه 28 شهریور 1391 :: 00:22 :: نويسنده : پیام عب

http://iranom.loxblog.com/ 

ملیکا زارعی برزی(خاله شادونه) در ۴ اردیبهشت ۱۳۶۴ در تهران به دنیا آمد، رشته حقوق قضایی خوانده است ،از سال سوم دبستان فعالیت هنری خود را با اجرا در برنامه ی تازه ها از شبکه ۲ آغاز کرد ،و در سال ۸۲ در سریال دوران سرکشی یک سکانس بازی کرد و بعد در مجموعه مهر خاموش بازی کرد و از سال ۸۳ همزمان با قبولی در دانشگاه به عنوان مجری برنامه کودک و با نام خاله شادونه مشغول به کار شد ،

به خاطر صدای کودکانه‌اش و صداقتی که در کلامش وجود دارد، خیلی زود در دل بچه‌ها جا باز کرد، او برای اینکه کودک درونش همیشه سرزنده باشد، دائم کتاب‌های ویژه کودکان را می‌خواند و سعی می‌کند تمام وقتش را با آنها سپری کند، او عاشق بچه‌هاست و به نظرش بچه‌ها پاک‌ترین موجوداتی هستند که خداوند آفریده.

بقیه در ادامه مطلب ونظریادتون نره.....

 




ادامه مطلب ...
یکشنبه 26 شهریور 1391 :: 12:30 :: نويسنده : پیام عب

مرد چهار شانه

مردی جلوی مردی دیگر می ایستد و می گوید: شما آقا حمید هستید؟

آن مرد می گوید: بله، چه طور مگه؟

می گوید: آخه من شنیدم که شما مردی چهار شانه هستید؛ ولی حالا که شما را دیدم دو شانه بیشتر ندارید!

 


یکشنبه 26 شهریور 1391 :: 12:25 :: نويسنده : پیام عب

جمله سازی

معلم: با علی، محمد، حسین جمله بساز.

رضا: علی با حسین به پارک رفتند.

معلم: پس محمد کجاست؟

رضا: محمد خواب موند، نیومد!

 


یکشنبه 26 شهریور 1391 :: 12:17 :: نويسنده : پیام عب

انشاء

معلم از دانش آموزان خواست که انشاء درباره یک مسابقه فوتبال بنویسند. همه مشغول نوشتن شدند جز یک نفر، معلم از او پرسید: تو چرا نمی نویسی؟

دانش آموز جواب داد:نوشته ام!

معلم دفتر او را گرفت و نگاه کرد. نوشته بود: به علت بارندگی فوتبال برگزار نخواهد شد! 


یکشنبه 26 شهریور 1391 :: 12:03 :: نويسنده : پیام عب

نسخه دکتر

بیمار:آقای دکتر! انگشتم هنوز به شدت درد می کند!

دکتر: مگر نسخه دیروز را نپیچیدی؟

بیمار: چرا پیچیدم دور انگشتم ولی اثر نداشت؟ 


یکشنبه 26 شهریور 1391 :: 12:01 :: نويسنده : پیام عب

در کلاس زیست شناسی

معلم:سعید! دو تا حیوان دوزیست نام ببر.

سعید: قورباغه و برادرش 


یکشنبه 26 شهریور 1391 :: 11:51 :: نويسنده : پیام عب

یه روز یه خسیس خواب می بینه به یه فقیر ۱۰۰۰ تومان پول داده . وقتی از خواب بلند می شه میگه: وای عجب کابوسی بود! 


یکشنبه 26 شهریور 1391 :: 11:46 :: نويسنده : پیام عب

به غضنفر می گن: اگه سردت بشه چه کار می کنی؟ می گه: می رم نزدیک بخاری. میگن: اگه خیلی سردت بشه چی ؟ میگه: به بخاری می چسبم . میگن : اگه خیلی خیلی خیلی سردت بشه چی؟ میگه : حوب معلومه ، بخاری رو روشن می کنم.!! 


یکشنبه 26 شهریور 1391 :: 11:42 :: نويسنده : پیام عب

به غضنفر می گن: شنیدی آدم شدی؟ می گه: نامردا شایعه کردن!! 


یکشنبه 26 شهریور 1391 :: 11:35 :: نويسنده : پیام عب

غضنفر با کلید گوشش رو تمیز می کرده؛ گردنش قفل می کنه!! 


موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران