|
بزرگترین وبلاگ علمی وتحقیقاتی وسرگرمی وهنری درآسیا این وبلاگ اونی هست که شما به دنبالش بودید درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید(لطفا" نظر و عضویت یادتون نره) آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان جمعه 01 اردیبهشت 1391 :: 12:46 :: نويسنده : iranom
شکایت الاغ جمعه 01 اردیبهشت 1391 :: 12:42 :: نويسنده : iranom
دیرباور به همین خاطر به در خانه ملا رفت. از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن. اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر میکند.” حرف من ریش سفید را قبول نداری ولی عرعر خر را قبول داری.” جمعه 25 فروردین 1391 :: 20:40 :: نويسنده : iranom
دو تا خر جمعه 25 فروردین 1391 :: 20:00 :: نويسنده : iranom
ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه … ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم تنها چیزی که از اون یادم می اومد:فقط حرف نزدن هاش و رفتن تو خودش بود.دائم فقط به یک گوشه ای نگاه می کرد و اینقدر نگاه می کرد و بی تحرک بود که اصلاً یادت می رفت کنارشی و باید پاهاتو دراز نکنی.از مادرم شنیده بودم که جونیهاش خیلی سر به هوا بوده عاشق کوه بود و تشنه ی کتابهای محمد علی جمالزاده.می گفت واسه خودش بروبیایی داشته،شر محل بوده و از اینکه کارمند بوده کلی به خودش میبالیده.اما حالا چی...حالا که من هیجده سالمه و اون هشتاد و هفت.... ؛پدربزرگم با اون دماغ بزرگ و گردن و قیافه ی باریک با دست های پینه بسته و پاهای آرتروزی هیچ جذابیتی نداره.اما همون تعریف های مادرم از پدرش تو دوران جوانی یه حسی تو من ایجاد میکنه که انگار باید بهش احترام بذارم و ازش حساب ببرم.پدربزرگ هیچ وقت تو خونه احساس نمی شد.بیشتر وقت ها فراموش می شد.مادربزرگم همیشه یه دو هزار تومانی تو جیبش می گذاشت و میگفت:"بذار بنده خدا هنوز احساس کنه که مرده خونه ست"پدر بزرگ تو دنیای خودش غوطه ور بود،دنیایی که نه من و نه هیچ کدوم نمی دونستیم چه جوریه،واقعاً من خیلی دلم می خواست از دنیای پدربزرگم باخبر شم. دلم می خواست بدونم آیا تو اون دنیای خیالی خودش هم گوشه گیره یا نه قهرمان داستان های خودشه...امروز سوم دی ماه سال یک هزار و سیصد و نود هجری شمسی ساعت دو نیم بعد از ظهر مراسم تشییع جنازه ی پدر بزرگ است.پدربزرگ واقعاً تو تمام دوران کهنسالی اش ناشناخته(حداقل واسه من)باقی ماند.پدر بزرگی که در تمام طول عمرم باهام حرف نزد،منو نگاه نکرد،با من خوش و بش نکرد و یک بار منو تشویق نکرد امروز فوت کرد و من بی پدربزرگ شدم.نمی دانستم باید چه حالی داشته باشم.... به قلم"امیر عبدالله پور" جمعه 25 فروردین 1391 :: 18:14 :: نويسنده : iranom
نجار یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را به خانه اش دعوت کند .موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند ، قبل از ورود نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد .بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره ی او بی درنگ تغییر کرد .خندان وارد خانه شد ، همسر و فرزندان به استقبال او آمدند ، با دوستش به ایوان رفتند . از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و دلیل رفتار نجار را پرسید .نجار گفت : این درخت مشکلات من است .موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد .وقتی به خانه می رسم مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم .روز بعد وقتی می خواهم سرکار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه ها بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم . خیلی از آنها دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند. به قلم"پائولو کوئیلو" زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گه گاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند.و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود.در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت.یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است!با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود.خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد. منبع:لیزی دایزی.پرسیان بلاگ.ای ار جمعه 25 فروردین 1391 :: 17:56 :: نويسنده : iranom
مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: "من خسته ام و دیگه دیر وقته، میرم که بخوابم". مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد، سپس ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد، قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پر کرد. بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت. اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت. بعد ایستاد و خمیازه ای کشید، کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت. بعد کارت تبرکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هر دو را در نزدیکی کیف خود قرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد. باباگفت: "فکرکردم گفتی داری میری بخوابی" و مامان گفت: "درست شنیدی دارم میرم." سپس چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست. پس از آن به تک تک بچه ها سر زد، چراغ ها را خاموش کرد، لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را در سبد انداخت، با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد، ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد، جا کفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد، اضافه کرد. سپس به دعا و نیایش نشست. در همان موقع بابا تلویزیون را خاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: "من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کار را انجام داد! روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و... جمعه 25 فروردین 1391 :: 17:52 :: نويسنده : iranom
اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟» پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که ... بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟» پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر! رییس: «از کجا می دونید؟» پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن! موضوعات
پيوندها |
|||
|
|
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید