بزرگترین وبلاگ علمی وتحقیقاتی وسرگرمی وهنری درآسیا
این وبلاگ اونی هست که شما به دنبالش بودید
پنج‌شنبه 17 فروردین 1391 :: 12:03 :: نويسنده : پیام عب

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، ازرستوران سلف سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت. وي که تا آنزمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشهاي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.

 

اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه ميديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده ميکرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقابهاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت:«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشستهام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد.

 

حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟» مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» 


سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه ميخواهيد، انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد.»

 

امت فاکس که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است.همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غمها در برابر ما قرار دارد.

 

در حالي که اغلب ما بيحرکت به صندلي خود چسبيدهايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شدهايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟ که هرگز به ذهنمان نميرسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم، برگزينيم. 

موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران